زوال سیستمهای اجتماعی و سیاسی (مقدمه)
مقدمه:
در نوشته ایالات متحده اسلامی، من سقوط آمریکا و زوال غرب رو در رهبری دنیا پیش بینی کردم. یکی از منتقدین مقاله، حمید آقایی، نوشتن که من بجز پایین اومدن نفوذ ایالات متحده در قاره آمریکا هیچ دلیل دیگه ای در اثبات حرفام ندارم. این تنها کامنت منطقی برای نوشته من بود (چون بقیه دوستان بخصوص اصلاح طلبهای اهل گفتگو و مدارا و غربزده های مترقی و تحصیلکرده جز فحش و بد و بیراه حرفی برای گفتن نداشتن. عده ای از «طرز نوشتن من» پی به اهداف من میبردن، عده ای مرا به تیمارستان حواله میدادن. حتی یک نفر نبود که بتونه به بنیادگرایی دمکراتیک و حقوق بشری خودش شک کنه و برای یک ثانیه مسئله رو از یه دید متفاوت مورد بررسی قرار بده.)
البته از اینها انتظار بهتری نیست، استاد های اینها در غرب هم قادر به بیرون رفتن از چهارچوب فکری دمکراسی و حقوق بشر نیستند و الان ۶۰ ساله که مونده اند با میراث فکری و تجربی این سیستم چکار کنن. با اینکه ماشالله غرب در تولید «فیلسوف» کم نیاورده، هیچکدوم از این فیلسوف ها نتونسته اند که برای بحران سیستم دمکراتیک چاره جویی کنند، چه برسه به این غرب پرستهای مفلوک که این مباحث رو از اونها کپی برداری کرده اند و هنوز اندر خم پیچ اول، یعنی برقراری پارلمان دمکراتیک در ایران هستند.
حمید آقا: این هم جواب و نقدِ نقد، خدمت شما.
+++
قسمت اول
بر خلاف تصور بسیاری از متخصصین علوم سیاسی و جامعه شناسی، افول یک قدرت جهانی از حوزه اقتصاد یا سیاست شروع نمیشه و شکست یک سیستم رو باید در بی ارزش شدن فلسفه و بی اعتبار شدن ایده های درونی این سیستم پیدا کرد. این تناقضات فلسفی و کم چارگی و سپس بی چارگی یک سیستم فکری، آرام آرام از حوزه فلسفه به مباحث دیگه سرایت پیدا کرده و در آخرین مراحل رشد خود ساختارهای سیاسی و اقتصادی سیستم رو مورد حمله قرار میده، و معمولا در این مرحله، هرگونه امکان رفرم و بازسازی و شانس بقا از بین رفته و سیستم با سرعتی هر چه بیشتر به زباله دانی تاریخ پرتاب خواهد شد.
نمونه داخلی این پروسه رو اونهایی که انقلاب بهمن رو تجربه کردن به یاد می آرن. کتابهای مربوط به انقلاب ایران معمولا با این مسئله کلنجار میرن که آیا انقلاب ایران دلایل اقتصادی داشت یا سیاسی، یا اینکه بحران رژیم پهلوی در سال ۱۳۵۵ شروع شد یا ۱۳۵۶، این تحلیل های معمولا مادی و سکولار فراموش میکنن که زوال حکومت پهلوی لااقل از آغاز دهه ۱۳۵۰ (اگر نه کودتای ۲۸مرداد ۱۳۳۲) و شکست رفرم های انقلاب سفید در تازه کردن چهره فکری رژیم و هجوم سریع به غربگرایی محض در سیاست های فرهنگی شروع شده بود و جامعه ایران در هر لایه اجتماعی در حال تجربه و تماشای این از هم پاشیدگی در برابر چشمهای خود بود.
نقطه آغاز این زوال جشن های ۲۵۰۰ ساله بود و افول حقانیت رژیم پهلوی با جو پلیسی / ساواکی حاکم از یک طرف و واردات انقلاب جنسی و هیپیگری توسط خود دولت وقت در لوای تبادل فرهنگی با غرب پیشرفته (مثال: جشن های هنر و غیره) ادامه پیدا کرد. مردم عادی ایران که تا آخرای دهه ۱۳۴۰ با آرزوی انتخابات آزاد مجلس، امیدوار به بازگشت شاه به گفتگویی ملی با روشنفکرای ایرانی و نیروهای سیاسی این قشر بودن، بعد از مسخره بازی جشن ها و اعدام گلسرخی و سیاهکل علنا شروع به تردید در درایت رژیمی کردن که نزدیک به ۵۰ سال ایران رو از گردنه های بزرگی مثل شرایط بعد از جنگ جهانی اول تا انقلاب شوروی تا جنگ دوم جهانی تا کودتای ۲۸ مرداد تا جنگ سرد عبور داده بود، اما متاسفانه در طول این زمان با فاصله گیری از شعارهای قشنگ زمان رضا خان آرام آرام تبدیل شده بود به یک رژیم کاملا فاسد، کاملا وابسته و کاملا درمانده در برابر هجوم فرهنگی و فلسفی غرب. ایرانی ها احتیاجی به بحرانی سیاسی یا اقتصادی نداشتند که از رژیم پهلوی رویگردانی کنند، چون به هر گوشه که نگاه میکردند، نشانه های این زوال و فساد در حال رشد و به هم اتصال به هم بودند. اتفاقا بحران نفت با سرازیر کردن دلار به جیب ایران یک رشد سریع اقتصادی رو باعث شده بود، اما همونطور که من گفتم، زوال این رژیم با وضعیت اقتصادی کشور رابطه مستقیم نداشت.
از طرف دیگه فشارهای پلیسی با اینکه در ظاهر مخالفتها رو خاموش کرده بود، اما در ضمیر شخصی بخصوص ضمیر ناخودآگاه، مردم مطمئن پافشاری میکردن که دوای دردهای جامعه در خود این جامعه موجوداند و سیستمی که با ادعای پیشرفت و سربلندی ایران و پاک کردن کشور از فساد و تباه قاجاری سرکار اومده بود، خودش تبدیل شده بود به مانعی برای رشد مملکت. نگاهی به ادبیات این دوره (اوائل دهه ۵۰) بخوبی از درخواست های اوتوپیایی جامعه در قبال اوضاع فرهنگی پرده برمیداره. آگاهی از این امر که فرهنگ ملی ایران مخالف کامل سیاست های رژیم پهلویست، ناقوس مرگ رژیم پلوی رو به صدا درآورده بود و بقیه پروسه مثل منحنی هر سقوطی فقط روی شکل قوس تاثیر میگذاشت نه نفس سقوط رژیم.
شما سقوط شوروی رو هم از این دید میتونین ببینین؛ آغاز سقوط شوروی رو با توجه به درجا زدن کمونیزم رسمی و شکست خروشچف در دوباره سازی سوسیالیزم میشه جستجو کرد. در دوره برژنف قشنگ معلوم شده بود که ایدئولوژی رسمی شوروی نه تنها قدرت حل مشکلات روزانه رو نداشت، بلکه حتی نتونسته بود که حداقلی از وعد های انقلاب ۱۹۱۷ رو عملی کنه، و دوباره مثل مثال ایران، کا گ ب تونسته بود که پوسته ظاهری رو آروم نگه داره، اما در زیر این پوسته جامعه درحال نفی کل سیستم و تفکر برای چاره سازی بود. متاسفانه ظهور گورباچف بقدری دیر هنگام بود که هیچ چیزی نمیتونست این سقوط همه جانبه رو مهار یا خنثی کنه.
افول لیبرالیزم بطور کلی و آمریکا بطور مخصوص هم کم و بیش به شکست ایدئولوژی امریکایی برای حل مشکلات جامعه خودشون و بخصوص شکست آمریکا در تعمیم دادن راه حل های آمریکایی به دنیا برمیگرده. اما قبل از اینکه ما وارد بحث افول بشیم، دوست داشتم که کمی درباره موفقیت آمریکا در قرن ۱۸ و ۱۹ و آغاز قرن بیستم بنویسم، بخاطر اینکه افول آمریکا با صعود و جهانی شدن ایده های امریکا در سده قبلی رابطه مستقیم داره.
آمریکا در سال ۱۷۷۶ استقلال خودشو اعلام کرد و در سال ۱۷۸۱ با آتش بس بین انگلیس و دولت جدید، آمریکا بطور رسمی پا به وجود گذاشت. نکته قابل اهمیت در تفاوت سیستم آمریکا با سیستم های مشابه در اروپا این بود که سیستم آمریکایی که بعد از استقلال از انگلیس بوجود اومد قدرت رو مثل اینترنت در یک شبکه چند لایه ای بین مراکز مختلف قدرت تقسیم میکرد. نه تنها قدرت سیاسی بین سه قدرت اجرایی، مقننه و قضایی قسمت شده بود، این قدرت از سه مرکز مختلف، پایتخت، پایتخت استانی و شهرداری یا بخشداری تمرین و اجرا میشد. این شبکه غیر متمرکز قدرت نکته قوت سیستم آمریکایی نسبت به دولتهای مرکزی و قوی اروپایی بود که در اروپا در حال شکل گرفتن بودند. روغن موتور و پروتکل اجرایی این شبکه قدرت یک برنامه بسیار عالی مثل TCP/IP بود که وظیفه اش توازن قدرت و تعریف مسئولیت ها و الویت ها بود. این نرم افزار قوی که ارتباط قدرتهای محلی و اجتماعی رو توازن میداد چیزی جز قانون اساسی آمریکا نبود که بقدری کارا نوشته شده بود که نه تنها مشکلات موجود را از سر راه برداشته بود، بلکه برای مشکلات آینده مثل به حساب آوردن زنها و سیاهپوستان هم راه حل های نهفته در درون خودش داشت و سیستمی رو برای اصلاح خودش بوجود آورده بود دقیقا شبیه سیستم اصلاح نرم افزار.
این سیستم کارا همراه بود با ایدئالهایی فرابشری. آزادی مطلق، حقوق انسانی، به دنبال خوشحالی رفتن، اینها ایده هایی بود بسیار انقلابی تر از سوسیالیزم و کمونیزم. و برای همین هم بود که مردم آمریکا و سپس مردم دنیای غرب و بعد از اونها هم مردم دنیا شروع کردن به علاقمند شدن به آمریکا و ایده آمریکا. شما برگردید و سفرنامه اروپایی ها و آسیایی هایی که در قرن ۱۹ و یا اوائل قرن بیستم به آمریکا سفر میکنند را بخوانید تا متوجه جذابیت آمریکا برای این دیدارکننده ها شوید، حتی خروشچف که خیلی دیرتر به آمریکا سفر کرد، اینها از معجزه آمریکا حرف میزنن، همه از تعادل قوا و جامعه ای خوشحال و ثروتمند و زیبا که شاید مدل خوبی باشد برای بقیه دنیا مثل آورده اند.
نکته ای که این افراد در نظر نمیگرفتند پایه های اقتصادی و ثروت بی پایان زمین امریکا و غارت بی حد این سرزمین و مردم بومی آن توسط امریکایی های مهاجر، همچنین نژادپرستی سرد و علمی بود که تونسته بود بومیان رو سرکوب کرده و زمین را بطوری نسبتا عادلانه بین مهاجرین قسمت کنه. در تاریخ تمیز آمریکا، (خیلی شبیه به تاریخ اسرائیل) از تمدن سرخپوستی ماقبل آمریکا و جنایت های نژادپرستانه ای که مهاجرین آمریکایی به اسم مانیفست دستینی Manifest Destiny درباره اونها انجام دادن خبری نیست. این تئوری نسبتا فاشیستی بر این اساس بود که تقدیر آمریکا رشد از ساحل آتلانتیک تا ساحل پاسیفیک و شاید هم بیشتر باشد و اینکه هیچ نیرویی نمیتونه جلوی این رشد و پیشرفت آمریکا رو بگیره و اینکه تمام قربانیان این سیطره به طوری قربانی پایان خوبی برای بشریت هستند و بهای بوجود آمدن آمریکا را باید پرداخت کنن.
همینطور دوستداران امریکا فراموش میکردند که آمریکا به محض رسیدن به مرزهای غربی و فتح ایالات واشینگتن و اورگون مجبور بود که به اشغال و هجوم به همسایه ها ادامه بده. در شمال کشور هم تحرکاتی برای فتح و ضمیمه کانادا انجام شد که درایت انگلیسی ها و اتحاد بوجود آمده بین مهاجرین انگلیسی و سرخپوستها، همچنین سرمای زمستان باعث شد که آمریکا در ضمیمه کانادا موفق نباشه، اما در مرزهای جنوبی آمریکا قادر شد ایالات زیادی رو از مکزیک جدا کرده و به خودش ضمیمه کنه. اما این گشترش طلبیها توسط قدرت ایده های آمریکا استتار میشد. در حقیقت مانیفست دستینی خودش ایدئولوژی این گسترش خشونت بار بود، این ایدئولوژی که بعدا به سنگ اول ایدئولوژی برادر یعنی صهیونیزم تبدیل شد، دلیل می آورد که آینده ای که آمریکا میخواد بوجود بیاره از تمام بی عدالتی ها و نابودی بومی های آمریکای شمالی ارزش بالاتری داره و برای رسیدن به این هدف، بخاطر اینکه در این پروسه، آمریکا دنیا رو در تصویر خودش بازسازی خواهد کرد و خدا هم کاملا از این اعتلا پشتیبانی خواهد کرد.
(ادامه دارد...)

