تبليغاتX
دادابیس
inicio mail me! sindicaci;ón inicio

مشکل حسین درخشان

من و حسین الان برای مدت دو سه سال است که با هم دوست بوده و لااقل برای مدت ۶ ماه است که با هم روی نشریات گوز و چلغوز کار کرده ایم. منظور این نوشته به هیچ معنا بی اعتبار کردن حسین و آغاز یک جنگ لفظی یا واقعی با حسین نیست. غرض اصلی این نوشته گفتگویی بین دو شخص در معرض عموم برای تعمیق فهم جامعه ایرانی از مسائل تئوریک و فلسفی و اثرات این مسائل بر اتفاقات و سیاست های روز است. امیدوارم حسین با جواب مستدل و منطقی خود به این نوشته بحث را پرمعنی تر کند.
حسین در یکی از نوشته های جدید و مثل همیشه کوتاه خود به اسم «تئوری همان عمل است» با نادیده گرفتن میراث فلسفی چند هزار ساله درباره موضوع «دوگانگی ها» اعلام میکند که دوگانگی در علوم انسانی اشتباهی فلسفی بوده و بین دوگانه های معروف در علوم انسانی («بدن/ذهن»، «داننده/دانسته»، «فرم/محتوا»، «عین/ذهن»، «رسانه/پیام»، «مدرن/سنتی» و شاید از همه مهمتر «تئوری/عمل») هیچ فرقی وجود نداشته و این دوگانگی ها در حقیقت درک ناقصی از یگانگی باطنی این پدیده هاست. اشتباه دیگر حسین در این نوشته بت سازی از میشل فوکو است که از او به نام بت شکن بزرگ و سرور و سالار خود نام میبرد.
قبل از پرداختن به اشتباهات بالا باید اشتباه اصلی حسین را به یاد این دوست عزیز انداخت: وبلاگ یک پاراگرافی بدترین محل برای پرداختن به موضوعات فلسفی است . هیچکس حتی خود فوکو هم اگر زنده بود نمیتوانست که در نوشته ای کوتاه مطلب پیچیده ای مثل دوگانگی را استدلال کند. حسین اگر بجز اعلام ادراک جدید خود هدف دیگری دارد بهتر است که متن نوشته های طولانی خود برای استادان دانشگاه را در اختیار خواننده ها بگذارد تا مردم بتوانند با سبک سنگین کردن استدلالات به نفع یا علیه آنها موضع بگیرند. طرح مسائل پیچیده در وبلاگ چند خطی بجز سبک کردن و توخالی کردن مباحث سنگین هیچ نتیجه دیگری نخواهد داشت.
باید از حسین پرسید، اگر استفاده ساختاری از دوگانگی ها نشانه خطر است، پس چرا خودت علوم انسانی را از علوم طبیعی جدا میکنی و براساس این جدایی دوگانگی درست میکنی؟ براساس تئوری های پست استراکچرالیست تمام علوم زیرمجموعه هایی از «کهکشان گفتار» هستند به همین خاطر علوم طبیعی هم از نقاط ضعف علوم انسانی رنج میبرند و نباید آنها را در مقابل علوم انسانی گذاشت. درباره این موضوع لطفا کلمه «جنگهای علمی» (Science Wars) را در ویکیپیدیا نگاه کن تا ببینی عمق این بحث تا کجاها پیش رفته. اگر تئوری اصلی پست استراکچرالیست ها درباره زبان و گفتمان را قبول داشته باشیم، فیزیک شیمی و بیولوژی نباید از زیر پتک ساختار شکنی سالم بیرون بیایند. اما همانطور که همه ما میدانیم قلمرو ساختار شکنی پست استراکچرالیست ها فقط حیطه علوم انسانی را مورد «بشکن بشکن» قرار داده و کلمات مسحور کننده پست استراکچرالیست ها درباره زبان و گفتار نتوانسته تا کنون کوچکترین اثری بر روی علوم طبیعی داشته باشند.
بخاطر همین هست که کل بحث حسین بر اساس جدایی و دوگانگی بین علوم طبیعی و علوم انسانی بنا گذاشته میشود. حسین بر اساس درس خواندن با چند استاد پست استراکچرالیست خود به این نتیجه رسیده که باید از این دوگانگی ها پرهیز کرد، بدون اینکه برای این پرهیز دلیل قانع کننده ای بجز سنتی بودن برداشتِ دوگانه نگری ارائه کند. من بدون اینکه پست استراکچرالیست باشم میتوانم مشکل مدل فکری دوگانه نگری را درک کنم، اما این مسئله من را مجبور به پرهیز از استفاده از کل این مدل فکری نخواهد کرد. همچنین مشکلات مربوط به این نگرش من را در یکی دیدن تئوری و عمل متقاعد نخواهد کرد. بین انتقاد به مدل دوگانه بینی و رد این تئوری بطور کامل و در قدم بعدی یگانه دانستن این دوگانگی ها فرسنگ ها فاصله وجود دارد که حسین این فاصله ها را در یک بلاگ نخواهد توانست که طی کند.
سوال اصلی من اینست که چرا دانشجویان علوم انسانی در دانشگاههای انگلوساکسون زود مجذوب پست استراکچرالیزم میشوند. به نظر من جذابیت تئوری های پست استراکچرالیستی از آنجا آغاز میشود که این تئوری ها با رد کردن اهمیت مارکس و فروید مطالعه متون جدی و پیچیده این دو متفکر را از واجبات تحصیل حذف کرده و به آنها اجازه میدهند که با درز گرفتن از فهم کامل مباحث به نقد پست استراکچرالیستی این تئوری ها بپردازند. نمونه زنده ما خود حسین است که قبل از پایان یک ترم در دانشگاه خود را پست استراکچرالیست به حساب می آورد. این هویت یابی سریع نه تنها قوت این تئوری ها را ثابت نمیکند بلکه برعکس به ایدئولوژیک بودن این هویت یابی سریع اشاره دارد. به نظر من و به همین دلیل دادن لقب پست استراکچرالیست به کسانی که شخصا مارکس فروید را مطالعه نکرده و سپس استراکچرالیست نبوده یا این مباحث را بطور کامل درک نکرده اند کار اشتباهی است. بهترین لقب برای افرادی که بدون مطالعه دقیق مارکس، فروید، لنین، لوکاچ، بنجامین، آلتوزر و لاکان یکباره به هایدگر، دولوز، دریدا، فوکو و باتلر میرسند چیزی جز واژه غیر دلچسب و توهین آمیز ولی بامثمای پست مدرنیست نیست. در صورت اصرار به پست مدرنیست نبودن میتوان این دانشجوها را رومانتیک ایدئالیست هم نامید.
مشکل پست استراکچرالیست ها این است که میخواهند معضلات جامعه سرمایه داری یعنی جامعه ای مملو از ساختارهای پیچیده و درهم بافته با اطلاعات نجومی دقیق را با درز گرفتن از مدل تحقیق (empirical) و با چسبیدن به زبان و زبان بازی و اکتفا به حیطه زبان شناسی ، زبان شناسی تصاویر و نماد شناسی حل کنند.
مشکل پست استراکچرالیست ها اصرار آنها روی بنیادی بودن گفتار، زبان و (representation) نیست. سوراخ اصلی تئوری های فوکو و دریدا انکار سابجکت یا ثانویه انگاشتن آن و غفلت از اهمیت برابر ذهن انسان به عنوان بستر زبان و گفتار تصاویر نمادی است. یکی دیدن زبان با موضوع گفتار و ذوب کردن «پدیده» در «زبان» (یگانگی) نکته ایست که حسین با تمجید از مارشال مک لوهان به تایید آن میپردازد. این کوتاه بینی منجر به انکار مقاومتی میشود که سابجکت دائم در برابر گفتار از خود نشان میدهد، حتی اگر سابجکت برای اظهار این مقاومت گاها مجبور به استفاده از گفتار یا استفاده از تصایر باشد.
چیزی که درباره دوگانگی های مطرح شده توسط حسین غیر قابل انکار است رابطه بین این جفت هاست. «بدن/ذهن»، «داننده/دانسته»، «فرم/محتوا»، «عین/ذهن»، «رسانه/پیام»، «مدرن/سنتی» و شاید از همه مهمتر «تئوری/عمل» با هم رابطه مستقیم و لاینفک دارند ولی این رابطه تنگاتنک نباید ما را به انکار دوگانگی یا بد تر از آن دادن آدرس غلط و یگانگی این جفت ها بکشاند. در حقیقت بخش اعظم علم فلسفه شامل مطالعه دقیق رابطه بین اعضا هر جفت و تحقیق درباره مکانیزم های این رابطه میباشد. نظر شخصی من درباره رابطه درونی این دوگانه ها توسط اثر جدید ژیژک بنام بینش موازی در حال زیر و رو شدن است. ساده ترین مثال برای رابطه بین دوگانگی ها مثال روی یک سکه است و اینکه چطور محدودیت قوه بینایی انسان، بیننده را از دیدن همزمان دو روی سکه عاجز میکند. دو اشتباه متداول در نگاه کردن به یک سکه از این قرارند. بعضی ها با دیدن دو روی سکه اعتقاد پیدا میکنند که سکه دو رو دارد و بعضی با تشخیص هجم سه بعدی سکه به یگانگی سکه عقیده دارند، درحالیکه سکه هم دو رو دارد و هم شیئی واحد با استفاده و ارزشی واحد است. برای تعریف سکه نظر سومی هم قابل توضیح است و آن اینکه سکه در عین حال هم یکی است، هم دوتاست و هم سه تا، این دو روی غیر قابل تفکیک سکه توسط روی سوم و غیر قابل روئیتی به هم متصل شده اند که بین دو صورت مختلف سکه پنهان شده و این روی پنهان سکه بیشتر از دو روی قابل روئیت آن ما را از ماهیت سکه و و ماهیت رابطه دو روی سکه به هم مطلع میکند. از لحاظ فیزیکی این دو روی سکه در حال چرخش هستند و هر زمان که ما برای گرفتن تصویری از یک روی سکه اقدام کنیم، امکان دارد تا زمان گرفتن تصویر جفت مورد نظر زیر و رو شده و تصویر ما فقط یک روی سکه را نشان دهد، یا بر عکس، تنها چیزی که در این پشتک و واروو نامتغیر است جدایی ناپذیری جفت و مکانیزمی است که دو روی سکه را به هم ربط میدهد.
یگانه دیدن دوگانگی ها یکی از عمیق ترین دامهای ایدئولوژیکی است که یک متفکر متواند داوطلبانه خود را به داخل آن پرتاب کند. اینجور یکی دانستن پدیده های مرتبط اما متضاد نشانه بی حوصلی و دقت تئوریسین هاییست که دوست دارند برای هر چیزی جواب راحت و قابل هضم و سریعی داشته باشند. من این اشتباه را به این دلیل ایدئولوژیک به حساب میآورم برای اینکه حسین بدون تفکر شخصی و با پرتاب کردن خود به داخل قطار سریع السیر «تحصیلات عالیه» به این نتایج رسیده و متاسفانه اینجور مرزبندی های غیر دیالکتیک و غیر پارادوکسیکال جز خم کردن سر در برابر ایدئولوژی حاکم بر دانشگاههای غرب چیز دیگری نیست. ذوق زده شدن حسین درباره فوکو و جودیت باتلر موضع آنچنان رادیکالی نیست. فراموش نکنیم پست استراکچرالیزم نه تنها ایدئولوژی تازه ای نیست بلکه دانشگاههای غرب بخصوص دانسگاههای انگلیسی زبان تئوریهای پست استراکچرالیستی را کاملا رسمیت بخسیده و تدریس آنها را در علوم انسانی واجب به شمار میآورند.
درباره سرور جدید حسین -میشل فوکو- (تلفظ انگلیسی کلمه سَرور [server] به معنی فارسی آن در عصر اینترنت معنی عمیق تری داده و خطرات سرور دانستن فوکو را برای اندیشمندی مثل حسین چند برابر میکند.) مسئله مورد بحث حسین یعنی دفاع فوکو از انقلاب اسلامی ایران سر درازی داری که برای توضیح کامل اشتباه حسین باید به آن پرداخت. مشکل اصلی و سوال اولیه من که فقط حسین جواب آن را میداند اینست که تحول هودر از ورژن ۳.۵ به ورژن ۴ بخاطر آشنایی با تئوری های پست مدرنیستی فوکو در کل و پشتیبانی فوکو از انقلاب ایران بطور خاص انجام شد یا برعکس، این تحول حسین از ورژن ۳.۵ به ۴ بود که او را به تئوری های پست استراکچرالیستی نزدیک کرد؟ متاسفانه دفاعیات حسین از امام خمینی و انقلاب ایران بیشتر بر اساس تئوری های پست استراکچرالیستی و پست کلونیالی متفکران غرب بنا شده تا مشاهدات و تئوری های شخصی حسین درباره انقلاب ایران و جمهوری اسلامی. اتکا بیش از حد حسین روی این تئوری ها نه تنها کمکی به انقلاب و جمهوری اسلامی نمیکند بلکه به نظر من نقطه ضعف حسین در استدلالاتش به شمار می آید. اگر حمایت حسین از انقلاب بر اساس فلسفه و برهان غربی است، این دفاع در هر لحظه ای میتواند به ضد ارزش تبدیل شده و حسین را در مقابل انقلاب و دولت جمهوری اسلامی قرار دهد. حسین درک نمیکند که این انقلاب ایران است که به میشل فوکو اعتبار میدهد نه برعکس. کما اینکه آیت الله خمینی هیچوقت از وجود میشل فوکو اطلاعی نداشت و این فوکو بود که انقلاب ایران برای تئوری هایش مَثَل عینی بود. ما برای دفاع از انقلاب، امام خمینی و جمهوری اسلامی لازم نیست که به تئوری های فوکو یا پست کلونیال اتکا کنیم و تاریخ تمدن انگلوساکسون و اروپا و تاریخ ایران، بخصوص تاریخ معاصر و تاریخ انقلاب اسلامی به اندازه کافی مدرک و شاهد در این باره در اختیار ما قرار میدهند.
اگر کسی علاقمند به تحقیق درباره فوکو و انقلاب ایران هست باید دفاع فوکو از انقلاب ایران را نه فقط از منظر ایدئالیستی و فرمالیتسی بلکه از منظر انتقادی مورد توجه قرار بدهد چراکه پشتیبانی فوکو از انقلاب اسلامی از ماهیتی متناقض برخوردار است. با اینکه موضع فوکو در این دفاع موضع درستی است، فوکو این موضع درست را به دلایل نادرست آغاز و سپس پایان میدهد. فوکو با اینکه به ماهیت ضد مدرنیته و ضد اروپایی انقلاب ایران واقف است، به دلیل غوطه ور بودن در عمق ایدئولوژی لیبرالیزم (به عنوان منتقد داخلی این ایدئولوژی) قادر نبود که عمق دوگانگی اساسی در هر انقلاب بین انقلاب و دولت انقلاب (در ایران بین انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی) را درک و هضم کند. بخاطر همین درست وقتی که این انقلاب از فاز سمبولیک (اعتراض و سرنگونی رژیم) به مرحله واقعی (استقرار دولتی غیر غربی و اسلامی) رسید فوکو با تعجب زدگی پروژه دفاع از انقلاب ایران را رها کرد. بر اساس نوشته های خود این روشنفکر، دفاعیات فوکو از انقلاب اسلامی تنها به یک سال اول انقلاب مربوط میشود و در حقیقت دلسردگی و دلزدگی سریع فوکو از انقلاب و پشت کردن او به جمهوری اسلامی باعث شد که او بدون حمله مستقیم به انقلاب و بدون انتقاد مستقیم از مواضع پیشین خود بطور کلی از سیاست و ارتباط آن با فلسفه دوری کرده و با تغییر مسیری ناگهانی به مسائل درونی انسان و در نتیجه دفاع بی اندازه از حقوق بشر بخصوص حقوق همجنسگراها و زنان بپردازد. این همان تناقض و زیگ زاگی است که حسین در نوشته های خود به آن مبتلا بوده. از یک طرف حسین طرفدار جنبه های سمبولیک ضد مدرنیته در انقلاب و دولت ایران است ولی از طرف دیگر حاضر نیست که قیمت واقعی این سمبولیزم را در برقراری و تداوم یک دولت ضد غربی بپردازد. حسین درک میکند که انقلاب ایران آغار جنبشی عظیم در منطقه است اما درک نمیکند که اجرای قوانین اسلامی و زندانی کردن دانشجو ها و مبارزه با بدحجابی قسمت غیر قابل تفکیک جمهوری اسلامی از انقلاب اسلامی است. این دوگانگی یعنی دوگانگی بین جنبش ضد استعماری مسلمان منطقه از یک طرف و حکومت ضد استعماری جمهوری اسلامی (در قوانین و عمل) بار دیگر پوچ بودن موضع ضد دوگانگی حسین را برای ما مشخص میکند و نشان میدهد که پدیده جمهوری اسلامی از درون توسط یک دوگانگی متناقض سازماندهدی شده و دوروی این دوگانگی در عین متناقض بودن با هم رابطه جداناپذیر دارند. رابطه خشونت، قانون و دولت رابطه ای ساختاری است. قانون نه تنها توسط اعمال خشونت اولیه توسط قدرت جدید سیاسی از تئوری حکومتی تبدیل به قانون میشود بلکه قانون برای تداوم و بازسازی خود دائم مجبور به تکرار غیر صادق و مخفیانه خشونت به ظاهرغیر مجازِ اولیه ایست که قانون رادر یک جامعه سازماندهی میکند. حسین به دلیل انکار وجود ساختارها متاسفانه قادر به درک ساختار پر تناقض پدیده ای مثل انقلاب اسلامی/جمهوری اسلامی نیست. در دنیای ایدئال حسین جمهوری اسلامی بدون از دست دادن هویت اسلامی و ضد استعماری خود میتواند از داخل تبدیل به حکومتی غیر مذهبی شود. این خوش خیالی تئوریک همان تناقضی است که فوکو را از انقلاب ایران دلسرد کرد. من پیش بینی میکنم که حسین دیرتر یا زودتر بدلیل تحصیل در لندن مجبور خواهد بود که کم کم مثل سابق به تقبیح و محکوم کردن دولت ایران بپردازد.


Balatarin Donbaleh